خوزه آرکادیوی اول
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ خوزه آرکادیوی اول
آرشیو وبلاگ
      خوزه آرکادیوی اول ()
  نویسنده: خوزه آرکادیوی اول - ۱۳٩٤/۸/٢۸

تو کی هستی که این همه نهیب زده ای در این سال ها که.... تو کی هستی؟

  نظرات ()
  نویسنده: خوزه آرکادیوی اول - ۱۳٩۳/٢/۱۳

مرا زیبا به یاد بیار...

  نظرات ()
  نویسنده: خوزه آرکادیوی اول - ۱۳٩۳/۱/٢٩

گابریل گارسیا مارکز نمی میرد.

  نظرات ()
  نویسنده: خوزه آرکادیوی اول - ۱۳٩٢/۱۱/٢٦

تو که با مو سر یاری نداری... پس چرا؟

  نظرات ()
  نویسنده: خوزه آرکادیوی اول - ۱۳٩٢/۱۱/٢٤

ای خواب ها... تنهایم نگذارید...

  نظرات ()
  نویسنده: خوزه آرکادیوی اول - ۱۳٩٢/۸/٢۱

بغض... 

  نظرات ()
  نویسنده: خوزه آرکادیوی اول - ۱۳٩٢/۸/۱۸

دریا... دریا... دریا... دریا... ماهی گفت و گفت تا مرد.

  نظرات ()
  نویسنده: خوزه آرکادیوی اول - ۱۳٩٢/۸/۱٤

پتکی بزرگ... صاف روی اشک هایم...

  نظرات ()
  نویسنده: خوزه آرکادیوی اول - ۱۳٩٢/۸/٢

خاطره هایت را جا گذاشته ای... چه خوب.

  نظرات ()
  نویسنده: خوزه آرکادیوی اول - ۱۳٩٢/٧/٢۳

عشق تو در وجودم و مهر تو در دلم...

  نظرات ()
  نویسنده: خوزه آرکادیوی اول - ۱۳٩٢/٦/۳

مرگ مگر قصه ات را که منم بگیرد از یال های باد... بال های یاد...

  نظرات ()
  نویسنده: خوزه آرکادیوی اول - ۱۳٩۱/۱٢/٧

خواب دیدم دو دختر دارم. زهره و ناهید.

  نظرات ()
  نویسنده: خوزه آرکادیوی اول - ۱۳٩۱/٥/۱۸

بیا و زندگی ام را ویران کن. ویرانه ای می خواهم با تو.

  نظرات ()
  نویسنده: خوزه آرکادیوی اول - ۱۳٩۱/۳/۳٠

از آن شبستان که بالای حیاط دلم است و عکس تو را بر سینه اش آویخته ام و نشانی های تو را جا به جا چیده ام سر طاقچه هایش نور می تابانم به این صفحه. غمت که بی تابم می کند می روم به شبستانت و می نشینم لب حوضی که لب به لب است از اشک و فالی از هزار و یک شب می گیرم و آینه را میزان می کنم طوری که نور آفتاب را بتاباند به این صفحه. اگر همیشه عکس تو لای این خط ها دیده می شود رازش این است.

  نظرات ()
  نویسنده: خوزه آرکادیوی اول - ۱۳٩۱/۱/۱٦

قصه هایت را بر گوشی شنوا بخوان. قصه هایت را بر دلی بنشان که سترون نباشد. من کویری کر هستم بانوی گذشته ی قصه ها. من گم شده ای کورم بانوی قصه های گذشته.

  نظرات ()
  نویسنده: خوزه آرکادیوی اول - ۱۳٩٠/۱٠/٢٢

هیچ وقت این اندازه روشن و شفاف توی خوابم حلول نکرده بودی. به آغوشت کشیدم و زار زدم. بیدار که شدم چشم هایم باریده بود. دوستت دارم افاقه نمی کند. باید کلمه ای دیگر اختراع کنم.

  نظرات ()
  نویسنده: خوزه آرکادیوی اول - ۱۳٩٠/۱٠/۱

شب یلدا... شب یلدا را دوست داشتی. چه شبی ست این شب یلدا... چه قصه ایست این قصه ی شب یلدا. می چکد یاد تو از گوشه ی چشم هایم. قصه های تو همیشه چشم هایم را, گونه هایم را, خیالم را, غرق می کند.

  نظرات ()
  نویسنده: خوزه آرکادیوی اول - ۱۳٩٠/٩/۳

قصه گوی من... بغض, دمادم راه نفس می فشارد. نفس که به شماره افتاد, خیالت قصه در گوشم زمزمه می کند و بغض می شکفد و نفس بالا می آید و اشک باران می شود از چشم هایم که به هر سو میچرخند تویی.

  نظرات ()
  نویسنده: خوزه آرکادیوی اول - ۱۳٩٠/۸/۱٥

از هزار و یک شب خوشبخت گذشتم و ندانستم که  چه بی نهایت شب های بی قصه ای در پیش است. اشک آدمیزاد در می آید هی قصه گوی من...

  نظرات ()
  نویسنده: خوزه آرکادیوی اول - ۱۳٩٠/۸/۱٢

لعنت به بیداری. آفتاب که می زند خواب هایم را روشن می کنی. می آیی و دلم باز می شود. به خواب دلخوشم که بیابمت ای رفته از کف من ای عشق.

  نظرات ()
مطالب قدیمی تر »
مطالب اخیر ۱۳٩٤/۸/٢۸ ۱۳٩۳/٢/۱۳ ۱۳٩۳/۱/٢٩ ۱۳٩٢/۱۱/٢٦ ۱۳٩٢/۱۱/٢٤ ۱۳٩٢/۸/٢۱ ۱۳٩٢/۸/۱۸ ۱۳٩٢/۸/۱٤ ۱۳٩٢/۸/٢ ۱۳٩٢/٧/٢۳
کلمات کلیدی وبلاگ  
دوستان من رادیو داستان محمد جواد جزینی میترا صادقی بابای ایلیا پرتال زیگور طراح قالب